نکته: اگه عصمص را به شکل واقعی و درستش البته با حروف فارسی بنویسیم بلاگفا اون پست رو نمایش نمیده! جل الخالق(باور نمی کنید امتحان کنید)
جای با حالیه البته نه اونقدر که تعریفشو میکردند. بیشتر یه جور جو گیریه٬ و یه جورایی هم شکل با کلاس یاهو مسنجره که قدیما خیلی استفاده میکردیم و الان حسابی جوات شده!
پیشنهاد میکنم شما هم به فیس بوک بپیوندید

بزرگترش همین بالای وبلاگه!
.............................
دوست عزیز همشهری من که ای کاش خودتو معرفی میکردی ( حداقل ایمیلتو میگذاشتی) این وبلاگ شخصی منه اگه میخوای مطالب منو که در رابطه با اسدآباد نوشتم ببینی به اینجا تشریف بیار. اگه شما سنتون بالای چهل ساله و اگه جعفر شفیعی که نام بردید همون جعفر شفیعی باشه که من میشناسم متاسفانه باید خدمت شما عرض کنم خبر خوبی از او برای شما ندارم( ببخشید که مجبور شدم اینجا مطرح کنم. راه دیگه ای نداشتم)
میام البته با دست پر
شاید ده روز دیگه ![]()
خیلی دلم هوای نوشتن یه پست مشتی کرده ولی حیف که خیلی خیلی کار دارم. بعدا" بیشتر درباره اش می نویسم
من برگشتم البته به صورت موقت
یه هفت هشت روز دیگه در خدمت شما خواهم بود
تا اون موقع خدا نگهدار شما
خودم خوب می دونم روزه واقعی یعنی چی ولی حیف که ضعیفیم و ناتوان و فکر می کنیم اگه ده دوازده ساعت هیچی نخوری دیگه صاف میری تو بهشت.
اصلا" بزار امروز رو یه دوره بکنیم ببینیم چه گناهانی مرتکب شدیم بعد شما بفرمائید که این روزه قبوله یا نه!!!
صبح که برای نماز و البته برای سحری خواب موندم از بس دیر خوابیدم!. بعدشم زدیم بیرون رفتیم سر کارمون. یه چند تائی تو دلمون و بعضی مواقع با زبان ( زبان روزه ) فحش نثار راننده هائی که بد رانندگی می کنند کردیم!! چشم چرونی ؟! نه نه این یکی رو نه !! خدا وکیلی!. یه مشت چاخان هم تحویل خلق الله دادیم. همین دیگه .حالا قضاوت دست شما! من چیزی نمی گم!
هفت هشت روزی نبودم یعنی جائی بودم که فقط هوای پاک بود و درخت و پرنده های زیبا و دره های زیباتر و مناظری شگفت انگیز . نه بابا اشتباه نکنید نه هاوائی رفته بودم نه جاهای مشابه آن! رفته بودیم همین خنداب خودمون در اسدآباد . اونجا حتا یه رادیو تک موج هم نداشتیم .سخت بود و البته لازم . لازم از این نظر که بعضی وقتها خوب است قدری از فضای امواج و رسانه ها و هیاهوی سیاسی و گرفتاریهای روزمره به دور باشیم( حالا انگار کوفی عنان بوده !!) خلاصه برگشتیم تا در اینجا در خدمتم خودمون و شما تک و توک دوستانی باشیم که مانند همیشه لطف دارید و خواننده مطالب درپیت ما هستید!
آقا امروز برای من خیلی روز جالبی بود . چند تا کار بانکی داشتم و بی خبر از همه جا که دولت برنامه محور مهرورز تصمیم گرفته از امروز به مدت سه ماه به صورت آزمایشی کرکره بانکها رو یک ساعت و نیم دیر تر بالا بده! همه این کارها هم صرفا" برای کمک به روان نمودن ترافیک انجام داد اند. الحق و الانصاف که این کار جزء معدود کارهای مثبت دولت بود که تو همین روز تاثیر مناسب خودشو نشون داد. بر خلاف سالهای قبل از ترافیک وحشتناک صبحگاهی اوایل مهر خبری نبود و من امیدوارم این روند ادامه داشته باشد. البته کارمندهای بانک خیلیهایشان غر قر ( قر رو با کدوم غر می نویسند؟!! یادم رفته به خدا) می کردند خصوصا" اونائی که بعد از ظهر ها تشریف می برند سر کار دوم و سوم . ولی به هر حال خوب بود .
دانش آموزان هم که امروز به صورت کامل سطح پیاده رو را به اشغال خود درآورده بودند . دیدن کودکانی که برای اولین بار قدم به مدرسه می گذارند بسیار جالب و روحیه بخش بود. فقط باید گفت امان از دست این بی سلیقه ها که دانش آموزان را مجبور می کنند لباسهای فرم با رنگهای نا مناسب بپوشند.
از فردا هم که ماه رمضان شروع میشه. دوستی اس ام اس زده که به علت حضور بدون حجاب خانم انوشه انصاری ٬ فضانورد ایرانی در ماه ٬ علما از رویت ماه معذورند و به همین دلیل ماه رمضان به تعویق افتاد!!

اینجور جائی بودیم !!
ببینم اگه شما جای من بودید و طبق عادت هر روز یه سری چرندیات داخل وبلاگتون می نوشتید و یه روز مثل امروز من ٬ به پیسی می خوردید ( منظورم همون بی سوژه ایه) چکار میکردید؟ لطفا" نفرمائید که خفه خون می گرفتیم . این حرفا از شما بعیده !
دو
من چند پست قبل به شکلی خیلی تند به یکی از این وبلاگ نویسهای پر افاده توپیدم . اتفاقا" لینک این عزیز از مدتها پیش در ستون لینکهای من هست. حالا یک دوست خوب به نام آرمان سر من داد کشیدند که پدر بیامرز اگه راست میگی پس چرا لینکشو بر نمی داری؟ خب آقائی که شما باشید باید بگم همه لینکهائی که من در اینجا گذاشتم دلیل بر تائید اونا از طرف من نیست و فقط برای احترام به آرا و نظرات مخالف و موافق در اینجا اومده . خیلی هم از وبلاگها هستند که من دوستشون دارم و همه روزه به اونا سر میزنم مثل همین وبلاگ آرمان خان ٬ ولی چون موضوع مطالب ایشان بیشتر احساسی و یه مقدار هم عاشقانه است فکر کردم شاید هماهنگی خاصی با بقیه لینکها نداشته باشه و در اینجا نیست.
سه
خودمونیما میشه همین جوری هم صفحه رو پر کرد ها!!!
هر چند این مسخره گری به روشی جدید و موذیانه انجام شده یعنی به ظاهر دارند خودشان را مسخره می کنند ولی در عمل بقیه را!!
این عاشق دلشکسته یک روز در جایگاه فلاسفه می نشینند و تا مرز نفی خدا پیش می روند و روز دیگر برای دل بردن از اجناس مخالف خود !! به دری وری گوئی روی می آورند و فحش می دهند و فحش می شنود .یک روز نیروهای مظلوم حزب الله را متهم می کنند به کتک زدن دانشجویان ایرانی در سال ۷۸ ٬ روزی دیگر عکس کیفهائی که جدیدا" و احتمالا" با پول دوست پسرهای فراوانشان خریده اند را در وبلاگ خود می گذارند . یک روز بیانیه می دهند و مردم را به تجمع علیه رژیم دعوت می کنند فردا ریموت کنترل درب پارکینگ خانه اشان را به رخ می کشند . اگر کسی هم بنا بر دلسوزی انتقادی بکند آماج رکیکترین ناسزاهای ایشان قرار می گیرد . جدیدا" هم که ایمیل و ستون نظرات خور را بسته اند چون خیلی انتقاد پذیر تشریف دارند . راستی نوشته هائی که مثلا" به زبان انگلیسی می نویسند از باحال ترین قسمتهای وبلاگ ایشان است برای خنده که نه !! برای قهقهه خیلی مفید است حتما" بخوانید
این متن برای وب سایت اسدآبادی نوشته شده است .
این متن برای وب سایت اسدآبادی نوشته شده است .
همانطور که گذشته بر این قول داده بودم ٬ سایت اسدآبادی را آماده کردم . میرزاآقا عسگری (مانی) به همین مناسبت نوشته ای برای من فرستاده اند که در زیر می بینید:
زادگاه من اسدآباد
اهمیت این که در کدام نقطه از زمین- این گوی گردان - پای به جهان گذشتهایم در این است که نام و نشان آن نقطه (زادگاه) تا هنگامی که زندهایم با ما میماند. نام «زادگاه» مانند زندگی به ما چسبیده است. در شناسنامهی ما، بر پاسپورت ما، در مدارک ما و در ذهن و دل ما با ما تا انتهای حیات می آید. حتا، آنگاه که کسی این نیکبختی را داشته باشد که پس از مرگ جسمانیاش زنده بماند، نام زادگاهش را اغلب بدنبال نام خودش میآورند. خیام نیشابوری، حافظ شیرازی، فردوسی طوسی، ابوریحان بیرونی، جمالالدین اسدآبادی، و...
نام زادگاه، در درازای زمان، از نام مادر فراتر می نشیند ، بیشتر از نام پدر با ما میآید و جزئی از نام ما میشود، جزئی از هویت ما. هر نوزاد در هرجائی که بدنیا می آید، انگار قسمتی از خاک آن دیار است که شکل گرفته، جان یافته، به حرکت درآمده، و سخن میگوید. انگار نه مادر، که زادگاه، ما را زائیده است. بیهوده نیست که میگویند ومیگوئیم : مام میهن! زمین مادر! سرزمین پدری، مام وطن...
زادگاه، بخشی از هویت ما است. و اگر در همانجا برآئیم و شکل بگیریم، وطن ما، دنیای ما، جهان ما است. جهانگرا ترین و جهانیاندیشترین شاعران و نویسندگان که در اندیشه و منطق خود به همهی انسانها و به همه کشورها میاندیشند، به نام زادگاه و وطن که می رسند به توصیف آن برمیخیزند. همچون فرزندی که به نیایش مادر خود، خدای خود، آفرینشگر خود می پردازد، چرا که اینان نیز همچون ما، در سالهای نخستین زندگی خود، بر مناظرزادگاه خویش است که چشم گشودهاند، هوای آن را به سینه کشیدهاند، زبان ، گویش و آواهای آن را نیوشیدهاند، درخت و خاک و سنگ آن را لمس کردهاند، آسمان و رود و دریای آن را به دیدگان خود برده اند.
غالبا حامل کروموزومهائی هستیم از مردم همان جائی که زاده میشویم، و بر این کرومزومهاست که رنگ مو، رو و چشم ما به ما منتقل شده است. شکل ما، نقاط قوت و ضعف ما با کروموزومهائی به ما منتقل میشوند که اغلب مال اهالی همان زادگاه است. به راستی که با هزار تار مرئی و نامرئی به زادگاه، میهن، وطن - به نقطهای از این زمین- وابستهایم. لذا، تمام جهان را با دوست داشتن زادگاهمان دوست می داریم. کره ی زمین را با پسائیدن خاک زادگاه میپسائیم ( و آنگاه که دورمیمانیم از زادگاه، با پسائیدن هرجای این کرهی خاکی، انگار به پوست زادگاه خود دست میکشیم.) برای دوست داشتن جهان، زادگاهمان را دوست میداریم و برای دوست داشتن زادگاه، تمام جهان را دوست می داریم، و مراقبت میکنیم که عشق به زادگاه، به نادیدن و نادیده انگاشتن این جهان گسترده، این گوی فراخدامن آبی نینجامد.
باری، بر این سیارهی دلپذیر، میلیاردها انسان آمده و رفتهاند. مثل گیاه از همین سیاره برآمده و دوباره بخشی از خاک آن شدهاند.
بر این سیاره – که آرزومندم دلپذیر بماند – میلیاردها انسان دیگر زاده خواهند شد و دوباره به خاک دلپذیر این زمین تبدیل خواهند شد.
آن همه رفتگان واین همه زییندگان و آن همه آیندگان از زادگاه گفته اند و می گویند و خواهند گفت.
سرودها، نوشتهها، نگارهها، نقاشی ها، آهنگها، عکسها، خاطرات، و...
نوشتهاند و بازخواهند نوشت.
این همه آفریده ، تنها کلمات و بیتهای یک شعر بلنداند. شعری بلند و عاشقانه برای زادگاه، برای زمین! برای همین زمینی که اکنون من و تو بر آن نفس می کشیم و این جملات را مینویسیم یا می خوانیم.
در شعر بلندی که در ستایش جهان نوشتهاند و ادامه اش خواهند داد، من نیز واژگانی نهادهام. یکی از این واژه های کوچک را که ستایشی از زادگاه تو، او و من است در این سایت میخوانید.
بهانه ی سرودنش شهر من آدراپانای قدیم واسدآباد امروزی است. شهری کوچک که شاید اهمیت نقطهای را در شعر جهان نداشته باشد اما جزئی از این جهان است و بدون آن، جهان حتما چیزی کم داشت!
به قلم شاعر و نویسنده توانای اسدآبادی . میرزاآقا عسگری مانی
این نوشته برای سایت اسدآباد تهیه شده است
دیگه چی می مونه ؟!!
آها یادم اومد..
شنیدین تو لبنان و فلسطین و اسرائیل چه غوغائیه ؟ حال کردم حزب الله لبنان دو تا اسرائیلی رو گرفته آی حال کردم آی حال کردم .خودم هم نمی دونم چرا ؟ ولی خوشحال شدم . شاید هم تبلیغات بیش از حد جمهوری اسلامی رو ما تاثیر زیادی گذشته .
برابووووووووووووو سید حسن نصرالله!!
رفته بودیم اینجا:

دومی: هفتاد هزار تومن
اولی: هفتاد هزار تومن؟!!! یعنی تو هفتاد هزار تومن حرف زدی؟
دومی: خب آره!
اولی: این همه حرف حرف زدی ٬ چقدر عمل کردی؟!
دومی: باید فکر کنم...
با مشتی منفعت جو
با هم قرار دارند
بر بی قراری ما
.................فرخی یزدی.....................
بی ربط بود؟!
عیب نداره شما خودتون یه جوری ربطش بدید
دمش گرم پرشین بلاگ عجب کار باحالی کرده . راه اندازی سرویس اس ام اس بلاگ ٬ طوری که بشه با موبایل تو وبلاگ نوشت کار خیلی جالبیه که یه روزهائی بسیار به کار خواهد آمد . از همین جا به مهندس شیرازی اخطار می کنیم یا زودتر برای بلاگفا هم این کار رو می کنند یا ...![]()
کنتور خانه با صدائی مهیب منفجر می شود همه مطالبی که تایپ کرده ام به هوا می رود دودی غلیظ از محفظه کنتور برق به متصاعد می شود.
کو ؟ کجاست دفتر تلفن؟ ۱۱۸ بهتر است . راهنمای ۵۰ بفرمائید
الو خانم سلام تلفن اداره برق رو میخوام
یاداشت کنید ....
الوووووووووووووووو آقا به دادمون برسید
ده دقیقه دیگه اونجا هستیم
یک ساعت و نیم بعد خبری از آنها نیست . بارها تماس می گیرم گوشی را بر نمی دارند
با عصبانیت فراوان خودم را به اداره برق می رسانم ساعت یازده شب است و ۲۳ شما
خدای من!!! مشغول بگو بخند هستند خودم را گوشه ای پنهان میکنم با تلفن همراه یا همان موبایل خودمون زنگ می زنم تلفن را بر نمی دارند . با یک جست ناگهانی به دورون اتاق می روم داد میزنم مرتیکه گوشی رو چرا بر نمی داری؟ دست پاچه میشود . مرا به نشستن دعوت می کند
سرتان را درد نیاورم یک مشکل که زمان حل آن بیست دقیقه بود ساعت ۱۲ شب به پایان می رسد.
شیرینی ما یادت نره
نفری ۱۰۰۰ میشه دو هزار!!
مگه آقای خاتمی لینک منو تو سایتش میزاره که من این کارو واسش انجام بدم؟ یه چند تائی لینک به درد بخور بود که اونام فیلتر شد رفت پی کارش .
ولله به خدا !! بی کاری؟!!
آها چیزه یادم اومد ٬ از این به بعد می گردم وبلاگهای خوب رو لینک میدم . ولی هرگز هیچگونه وبلاگ عشقی مشقی رو قبول نمی کنم به هیچ وجه ! لطفا" اصرار نفرمائید . حالم به هم میخوره از وبلاگهای کپی پیست !! .
یه بنده خدائی که با ما هم ادعای دوستیش میشه ٬ و مثلا" وبلاگ عاشقانه می نویسه ( کپی میکنه) رفته بود از تو ستون جدیدترین وبلاگهای به روز شده ٬یه مطلبو کپی کرده بود ٬ صاحب متن که اونم معلوم نیست صاحب اصلیش باشه یا نه!! از بد شانسی دوست ما اومده بود تو وبلاگ مورد نظر و ... ای داد بیداد و از این حرفا!!!
و اعتراض مودبانه که باب بی انصاف حداقل منبع مطلب رو ذکر کن یا اصلا" نه!! بزار یه ساعتی بگذره ٬ ابا از آسیاب بیفته بعد این کارو بکن
هیچی دیگه ٬ به علت درد گرفتن انگشتام و خستگی چشمام ٬ مطلب رو به پایان میرسونم
بفرمائید ناهار!!
یادتون باشه همیشه حق با مشتریه
| پنجشنبه 24 فروردين1385 ساعت: 23:25 | توسط:مهرنوش | |||
| خیلی سخته که نباشه هیچ جاییی برای آشتی بی وفا شه اون کسی که جونتو واسش گذاشتی خیلی سخته تو زمستون غم بشینه روی برفا می سوزونه گاهی قلب و زهر تلخ بعضی حرفا سلام اپم | ||||
------------------------------------------------------------------------------------------
| يکشنبه 27 فروردين1385 ساعت: 14:40 | توسط:وهب | |||
| سعادت از آن تو باد باشد که شادی های تو به روشنی صبح بدرخشند و غمهای تو فقط سایه هایی باشند که در پرتو نور عشق رنگ ببازند. باشد که آنقدر شاد باشی تا شاداب بمانی، هدفمند چندان که نیرومند پیش روی، غصه دار تا آنجا که انسان بودن را فراموش نکنی، امیدوار چندان که شادمان بمانی، روبرو شوی با شکست تا فروتنی بیاموزی، کامیابی چندان که مشتاق بمانی، دوستان در کنار تا آسوده زندگی کنی، ایمان به خود و شجاع تا غم بزدایی ثروتمند تا آنجا که بی نیاز باشی و سر آخر این که: پر اراده و مصمم تا هر روزت را با شکوه تر از دیروز آغاز کنی منتظرت هستم ای میهمان دلم... | ||||
ادامه=>
چه زود گذشته این سالها ٬ بقیه اش هم با سرعت بیشتری خواهد گذشت ٬ پس یه پیشنهاد دارم و اون اینه که !! بخند به روی دنیا دنیا به روت بخنده .... !! بیا بقیه اش رو ...

عکس قشنگیه درسته؟!! گوشتو بیار جلو ! جلوتر!!
اینجا هلنده . اکثر جاهاش همینطوره . تمیز و آرام . بیخودی هم این شکلی نشده!! هم مردم زحمت کشیدن ٬ هم مسئولان


به امید روزی که تو این مملکت هیچ زندانی سیاسی نباشه شمارش معکوس را برای آزادی ایشان
شروع می کنیم
دوستی پرسیده بود که معنی وبلاگ شما چیه.به روی چشم توضیح میدم. سمت همدان یه جای بسیار با صفا و خوش آب و هواست به نام خنداب . با چشمه سارهای فراوان و رودخانه ای پر آب .بیشتر این ناحیه رو درخت گردو و باغهای انگور پوشانده . جونم براتون بگه خیلی با حاله . آخرین باری که به اونجا رفتم یه عکس گرفتم که میتونید ببینید