تبليغاتX
شمس نوشت
دیروز پیامکی از مخابرات به موبایل من رسیده که عینا" آن را در اینجا می آورم:

طبق گزارشات واصله، شما تحت تاثیر تبلیغات ضد امنیتی رسانه های بیگانه قرار گرفته اید. در صورت شر کت در تجمعات غیر قانونی و یا ارتباط با رسانه های بیگانه، با شما برخورد قانونی به عمل خواهد آمد!

بنازم به این روشهای قانونی

+ نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم آبان 1388ساعت توسط اکبر شمس |

 افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس  افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس  افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس  افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس  افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس  افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس افسوس

+ نوشته شده در یکشنبه یازدهم مرداد 1388ساعت توسط اکبر شمس |

به یاد دوم خرداد هفتاد و شش، فردا هم « نه» بزرگی به فرمانروای امپراطوری دروغ خواهیم گفت. دست در دست همیم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم «آزاد»

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت توسط اکبر شمس

+ نوشته شده در سه شنبه نوزدهم خرداد 1388ساعت توسط اکبر شمس

اینجا را بخوانید و ببینید ما آدمها چه کارها که از دستمان بر نمی آید
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388ساعت توسط اکبر شمس

خیل عظیمی از مردم ایران غرق مشکلات اقتصادی٬ اونوقت رئیس جمهور محبوب ما در به در دنبال بدبخت بیچاره های افریقایی! بنازم به کرمت خدا...!
+ نوشته شده در پنجشنبه هشتم اسفند 1387ساعت توسط اکبر شمس |

این داستان واقعی است!

من: آقا ببخشید نمیدونید این محله کجاش کافی نت داره؟

جواب: والله من فقط پودر کاکائو دارم

بعدی

من: آقا ببخشید کافی نت این محل کجاست؟

جواب: کابینت این محل؟! نمیدونم

+ نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1387ساعت توسط اکبر شمس |

معصومه قلعه چهي، زن 32 ساله اي که 12 سال با حکم اعدام در زندان ر فسنجان به سر برد، بامداد روز پنج شنبه 10 ‏بهمن ماه در حضور خانواده اش، خانواده مقتول، دادستان رفسنجان، رئيس زندان، وکيلش و چند تن از کارکنان زندان ‏رفسنجان، به دار آويخته شد. مصاحبه اي که پيش رو داريد تصوير کردن آخرين لحظه هاي زندگي زني است که متهم بود ‏همسرش را به قتل رسانده. با عبدالصمد خرمشاهي، وکيل معصومه، از اعدام او پرسيده ايم. اين روزها او سخت برآشفته و ‏غمگين است و از زني مي گويد که 12 سال را با اميد سپري کرد.‏ منبع روز آنلاین

‎آقاي خرمشاهي کي راهي کرمان شديد؟‎ ‎‏ ‏

چهارشنبه بود که رسيدم رفسنجان. نزديک غروب با هماهنگي قبلي راهي زندان شدم. ساعت حدودا 5-6 بود. جلوي زندان ‏که رسيدم ديدم يک زن و مرد پير که لباسهاي بلوچ پوشيده بودند و بسيار نگران و برآشفته بودند حوالي زندان نشسته اند. ‏حدس زدم بايد خانواده معصومه باشند. رفتم جلو و پرسيدم. خودشان بودند. مادرش بي قرار و گريان بود. ولي پدرش که ‏ظاهرا بازنشسته نظامي است، آرام و موقر بود. ‏

رفتم داخل زندان. از برخورد رئيس زندان (آقاي مقبلي) و همين طور مسوولان قضايي معلوم بود که مي خواهند هر کاري ‏از دستشان برمي آيد انجام دهند تا شايد بشود جلوي حکم را با رضايت گرفت. چون مراحل قانوني و حقوقي همگي طي شده ‏بود و اين البته به خاطر انسانيت زياد معصومه بود. او از هر نظر در زندان، زني نمونه بود. آلوده هيچ چيز نشده بود. زني ‏تحصيل کرده بود که ورزش مي کرد. مهربان و مودب بود و همه دوستش داشتند. از زندانبان گرفته تا زنداني. هميشه کار ‏مي کرد. صنايع دستي درست مي کرد و هزينه هاي زندگي خودش را در زندان در مي آورد. به خاطرخصلتهاي انساني او ‏بود که همه نگران و ناراحت از اجراي حکمش بودند. ‏


‎او را در چه شرايطي ديديد؟‎ ‎‏ ‏

در حضور خانم افضلي و رئيس زندان ديدمش. آرام بود و موقر. بشوخي به او از قول خودش گفتم: الان مي آيي ديدنم آقاي ‏خرمشاهي؟! و بعد خودم هم جواب دادم ببخشيد که زودتر نشده بود... ( من هرگز معصومه را از نزديک نديده بودم. او مرا ‏به عنوان وکيل انتخاب کرده و بارها و بارها با هم تلفني صحبت کرده بوديم. پرونده اش را چون فرصت کمي براي دفاع ‏داشت با پست براي من ارسال کرده بودند و من نيز وکالتنامه ام را به همين ترتيب فرستاده بودم.)‏

به معصومه نگفته بوديم که قرار است حکمش اجرا شود. ولي خودش فهميده بود. اگرچه بوضوح چيزي نمي گفت. ولي ‏آنروز، هم من، هم خانواده اش و هم خانم مهناز افضلي (فيلمساز) به ديدنش رفته بوديم. شک برده بود و وقت حرف زدن، ‏مکث مي کرد و به فکر مي رفت. آرام گفت: آمده اي اجراي حکمم را ببيني آقاي خرمشاهي؟ برايم خيلي زحمت کشيدي. مي ‏دانم. به او گفتم چرا اين طور حرف مي زني؟ طوري که نشده و هنوز فرصت هست. ساکت ماند و چيزي نگفت اما مي دانم ‏که مي دانست. ‏


‎معصومه در چه سالي به زندان رفت؟‏‎

سال 75. هشت ماه بعد از وقوع قتل. ‏

‎آيا فرصت شد از او درباره قتل بپرسيد؟‎

بله. و اتفاقا مطمئنم که موکلم هرگز به من در اينباره دروغ نگفت. من موکلان بسياري داشته ام. موکل دهان که باز مي کند ‏مي دانم راست مي گويد يا دروغ. به صراحت و صداقت معصومه ايمان دارم. وقتي از او درباره محمد قوس پرسيدم. ‏صادقانه گفت که هر گز دوستش نداشتم. با زور زنش شدم. عموزاده مادرم بود و از پيش ما را بنام خوانده بودند. من درس ‏خوانده و دانشجوي سال آخر بودم و او کار و سواد درست و حسابي نداشت.نمي خواستمش ولي خانواده مجبورم کرد.‏


‎چرا پذيرفت؟ او که زني تحصيل کرده بود؟‎

من هم همين را ازش پرسيدم و او با تاسف گفت که اي بابا! شما نمي دانيد که دختر بلوچ نمي تواند به خانواده اش نه بگويد! ‏مجبور بودم! مرا به نام او خوانده بودند. اگر نمي پذيرفتم، قبل از همه خانواده خودم طردم مي کرد. 23 سال بيشتر نداشتم. ‏کجا مي رفتم؟ چه مي کردم؟ ‏


‎بعد از ازدواج چه کرد؟ آيا از زندگي و ازدواجش راضي بود؟‏‎

آن طور که معصومه تعريف کرد، آنها 24 ماه در عقد بودند. اما هشت ماه با هم زندگي کردند. اما عجيب اينکه در تمام اين ‏هشت ماه معصومه نتوانسته بود با او ارتباط زناشويي برقرار کند. ‏


‎يعني باکره بود؟‏‎

بله. اين را خودش گفت. گفت نمي توانستم تمکين کنم. دوستش نداشتم. آدم بدي نبود ولي اخلاق خودش را داشت و ما به هم ‏ربطي نداشتيم. هرگز هم علاقه اي به او در من پيدا نشد. در ان روز هم که اين اتفاق افتاد او طبق معمول ناگهان از پشت ‏مرا گرفت. شوکه شدم. از اين کار بدم مي آمد. نفسم بند مي آمد. ديدم نمي توانم رها شوم. دست وپا زدم. فايده اي نداشت. ‏ديدم نفسم بالا نمي آيد و او رهام نمي کند. دست بردم سمت کابينت و اولين چيزي که به دستم رسيد را برداشتم و به سمت ‏پشت سرم بردم و به او زدم. از شانس بدم. سنگ به سر او و گيج گاهش اصابت کرد و باقي اش را خودتان مي دانيد. ‏


‎حرفهاي آخرش چه بود؟ پشيمان بود؟ اميد داشت؟‎

يکي از افسوسهاي من اين است که هميشه معصومه را پر از اميد شناخته بودم. هميشه اميدوار بود و با روحيه. در حالي که ‏معمولا موکلان من اين طور نيستند. اين منم که به آنها دائم اميد مي دهم و مي خواهم که درست و سالم در زندان رفتار کنند ‏و اميدوار باشند. ولي اين دختر حتا در آخرين روز که همه ما به شدت ناراحت و پريشان شده بوديم. وقتي به او گفتم چيزي ‏بگو، چيزي بخواه يا حتا مرا نصيحت کن. صبور و محکم گفت: آقاي خرمشاهي هر گز اميدت را از دست نده! ‏

بعد هم تشکر کرد. گفتم کاري برايت نکرده ام معصومه. انشاء اله دفعه بعد که به ديدنت مي آيم. خبرهاي بهتري دارم. ‏سکوت کرد و فقط آرام گفت: حلالم کنيد. ‏


‎روز آخر براي رضايت هم اقدام کرديد؟‎

از همان زندان با دادستان تماس گرفتم و کمک و نظرخواستم. همانطور که گفتم همه مسوولان قضايي و زندان واقعا کمک ‏کردند و همه جوره همراه بودند. من به زندانهاي زيادي رفته ام. مي دانيد. اما واقعا مثل اين زندان نديده بودم. همه شايد به ‏وظيفه شان عمل مي کنند. ولي چگونه است که اين همه فرق است بين عملکرد انساني افراد با هم؟ اي کاش زندان رفسنجان ‏به عنوان الگوي بهترين زندان و بهترين زندانبان معرفي شود. ‏

به هر حال دادستان رفسنجان گفت که متاسفانه خانواده اولياي دم مصرانه خواستار اجراي حکم هستند و بسيار بعيد است که ‏رضايت بدهند. ‏


‎شب پنج شنبه چه کرديد؟‎

يکي از بدترين شبهاي زندگي ام بود. تا ساعت حدود 4 صبح بيدار بودم و قدم مي زدم. 4 صبح راهي زندان شدم. فضا خيلي ‏گرفته بود. وارد زندان شدم. دعا مي کردم اولياي دم نيايند. چند دقيقه بعد رئيس زندان و فرمانده نيروي انتظامي و دادستان ‏هم آمدند. تلاش همه اين بود که بشود رضايت گرفت. پدر مقتول پيرمردي بلوچ بود که از بستگان معصومه نيز محسوب مي ‏شد. او قسم خورده بود طناب دار را به گردن معصومه بيندازد و به هيچ وجه راضي نمي شد از خون او بگذرد. آنجا ‏احساس کردم هيچ چيز جز انتقام اين مرد را آرام نمي کند و جلودارش نيست. و همسرش حتا بر سرو کول خود مي زد که ‏چرا زودتر حکم اجرا نمي شود. ‏

آنجا هر چه کرديم و هرچه گفتيم تاثيري نداشت. معصومه را آوردند. دوبار طناب را به گردنش انداختند تا شايد اين صحنه ‏اولياي دم را به رحم آورد و زندگي را به اين دختر جوان ببخشند. ولي آنها همچنان قسم خورده بودند. ‏


‎معصومه چه مي کرد؟‏‎

‏ او آرام و موقر بود. مثل هميشه. به او گفتيم تو چيزي بگو. تو بخواه از انها التماس کن. اما او تنها رو به مادر همسرش ‏گفت: به جان محمد قوس ببخش مرا. و مادرش هم گفت به جان او نمي بخشم. همين. معصومه لبخندي روي صورتش بود ‏که اشک همه کساني که آنجا بودند را در اورده بود. همه واقعا متاثر و منقلب بودند. موعظه، التماس، پندو اندرز، حديث، ‏آيه، تمنا،... هيچ چيز کارگر نبود. تنها کسي که آرام بود و انگار فقط مي خواست از اين همه در و رنج خلاص شود او بود. ‏رفت به سمت چهار پايه و پدر شوهرش از نردبام بالا رفت تا طناب را خودش بکشد. ‏


‎به چه فکر مي کرديد آقاي خرمشاهي؟‎

دستم که از همه جا کوتاه شد، چنان متاثر و گريان بودم که فقط فکر مي کردم اين نماد جهالت است که دارد طناب را مي ‏کشد. تقصير يک فرد نيست. او قسم خورده است که عروسش را بکشد. همانطور که پدر معصومه سنتش او را واداشته بود ‏دخترش را به زور به کسي بدهد که نمي خواهد. همه اين سنتها و آداب و رسوم مظهر جهالتند. از خودم مي پرسيدم چرا او ‏بايد 11 سال با اميد و شور زندگي سر کند؟ چرا اين همه درد و رنج؟ مي گفت يک شب در بند 3 در 4 متري مان باز مي ‏شود و زني با چهار بچه مي آيد. شب بعد زني معتاد از راه مي رسد. شبي بعد زني رواني، همبندي بعدي زني بيمار است. ‏يکي بد خلق. يکي جاني.... همه اينها را تحمل مي کرد چون اميد داشت. اگر قرار بود بعد از 11 سال اعدام شود چرا اين ‏همه رنج متحمل شد؟ براي اينکه در پايان به اين نقطه برسد ؟ در ذهنم پر از چرا بود. هنوز هم هست. نمي توانم آن لحظه ‏ها را فراموش کنم. ‏


‎و بالاخره؟‎

آفتاب طلوع کرده بود و درست روي صورت او گل انداخته بود. طناب را کشيدند. بين زمين و آسمان انگار مي رقصيد. ‏دوبار پايش تکان خورد. دوبار پلکش باز و بسته شد. دشتمالش از دستش افتاد. و يک نفر گفت: تمام شد. ‏

عبدالصمد خرمشاهي آهي بلند مي کشد و شعري مي خواند که ساعاتي پس از اعدام موکلش براي او سروده است: ‏

در آن سپيده دم نامبارک موعود
در امتداد شيون و اندوه
آنجا که بي قرار‏
مرگ را در آغوش کشيدي
قطره قطره غصه مي خورم‏
با طعم طناب دار
در سپيده دم نامبارک موعود
وقتي طناب‏
واسطه شد

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387ساعت توسط اکبر شمس

این یک عکس تکراری است از بم در روزهای فاجعه زلزله. عکسی که دنیا را تکان داد.

راستی ما چقدر فراموش کاریم و اصلا" حواسم نیست که بسیاری از بساز بفروشهای خدا نشناس با عدم رعایت مسائل ایمنی در ساخت بناها دارند ذره ذره آن فاجعه را مهیا می کنند!

سایز بزرگتر

 

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت توسط اکبر شمس

این را من از خودم نمیگم. معاون فرهنگي و اجتماعي سازمان ملي جوانان كشور گفته که میانگین سن ازدواج جوانان ایرانی در بین پسران به ۴۰ سال و دختران ۳۵ سال رسیده. فکر نمی کنم توضیح زیادی لازم باشه که گرفتاریهای زیادی که از این بابت جامعه ما دچارش خواهد بود چقدره. فقط باید به مسئولین گفت لطفن یه خورده کلاهتونو بذارید بالاتر!
+ نوشته شده در یکشنبه هشتم دی 1387ساعت توسط اکبر شمس |

  صاحب این عکس تنها جرمش این بوده که به خواستگارش جواب رد داده. نتیجه اش هم پاشیده شدن اسید به سر و صورتش توسط خواستگار نامرد و در نتیجه کور شدن و از دست دادن زیبایی صد در صدی صورت است. اگه شما قاضی بودید چه حکمی برای آن حیوان صادر میکردید؟
+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت توسط اکبر شمس |

با گذشت حدود یک سال از مرگ مشکوک دکتر زهرا بنی یعقوب ، خانواده وی با انتشار نامه ای خطاب به مردم ایران از بی نتیجه بودن این پرونده و عدم مجازات متهمان آن انتقاد کردند .
متن این نامه كه از سوي خانواده زهرا بني يعقوب در اختيار كانون زنان ايراني گذاشته شده است - بدون پیشداوری درباره محتوای آن - به شرح زیر است:

به نام خدا

مردم آگاه ايران ،بويژه فعالان حقوق بشر

بيش از يكسال از مرگ مشكوك فرزند دلبندمان دكتر زهرا بني يعقوب در بازداشتگاه امر به معروف و نهي از منكر همدان مي گذرد.
در اين مدت تلاش فراواني از سوي ما ، وكلاي مدافع پرونده ، فعالان حقوق بشر و حقوق زنان و روزنامه نگاران مستقل براي كشف حقيقت صورت گرفته اما متاسفانه تاكنون پرونده به نقطه روشني نرسيده است و متهمان همچنان آزاد هستند و مجازاتي براي آنها در نظر گرفته نشده است.
هيچ كس پاسخ مشخصي به ما نمي دهد.به همين دليل با مروري بر پرونده دخترمان از شما ياري مي خواهيم و جمله تامل برانگيز يك هزار دانشجوي پزشكي را كه چند روز قبل با ارسال توماري براي رييس قوه قضائيه نسبت به چگونگي روند رسيدگي به اين پرونده اعتراض كردند ، ياد آوري مي كنيم :"اين اتفاق مي توانست و مي تواند براي هركدام از فرزندان ايران زمين روي دهد."

فرزند ما ، دکتر زهرا بنی یعقوب دانش آموخته دبيرستان تيزهوشان ،نفر 23 آزمون سراسري دانشگاهها و فارغ التحصيل دانشگاه علوم پزشكي تهران از حدود هشت ماه قبل از مرگش ، در مناطق محرم همدان و کردستان در حال طبابت بود . او به خاطر پدرش که زندانی سیاسی رژیم شاه بود ، از طرح خدمت اجباری پزشکان معافیت داشت و حضورش در این مناطق محروم کاملا داوطلبانه بود .

زهرا ي 27 ساله ما ،روز جمعه 20 مهرماه 86 ساعت 10 صبح در پارکی در شهر همدان به همراه نامزدش توسط ماموران ستاد امر به معروف دستگیر شد . مسوولان اين ستاد بیش از 24 ساعت ما را در جریان بازداشت دخترمان قرار ندادند . چرا که بازداشت او را از اختیارات قانونی خود می دانستند .

ساعت 11 صبح روز شنبه سرهنگ "..." با لحنی توهین آمیز با ما تماس گرفت و ضمن بیان اجمالی ماجرای بازداشت ، به پدر زهرا گفت که فردا به همدان بیايید . پدر می پرسد:" چرا فردا ؟ من می توانم امشب خود را به همدان برسانم ". او با اصرار زیاد از سرهنگ "..." می خواهد که با دخترش صحبت کند که اجازه نمی دهد .

به گفته قاضی ، روز دوم بازداشت ، زهرا که از تماس ستاد با خانواده اش بی خبر است ، دائم خواهش می کند که اجازه دهند یک تلفن کوتاه به خانواده اش بزند تا برای آزادی اش به همدان بیایند . ( از صحبت های قاضی در روز دوم )

سرانجام حدود ساعت پنج بعد از ظهر و با دستور قاضی اجازه صادر مي شود که زهرا با ما تماس بگیرد . پدر و مادر در راه هستند و نمی تواند با آنها تماس بگیرد . به برادرش ، رحیم ، تلفن می زند و با توجه به اشکال در خط موبایل در منطقه ای که برادر حضور داشت ، تماس تلفنی به بیش ازچند کلمه نمی رسد . پس با محل کار خود تماس می گیرد و تقاضای دو روز مرخصی می کند تا بیمارانش با درهای بسته درمانگاه مواجه نشوند .

تلاش برادر برای تماس دوباره نهایتا به این ختم می شود که برای صحبت با خواهرش باید تا ساعت 9 شب صبر کند .

ساعت حدود هشت و نیم شب بود . موبایل برادر زنگ می خورد که پیش شماره همدان را می بیند . این بار تماس چند دقیقه طول می کشد . برادر در گفت و گو با زهرا احساس می کند وضعیت روحی زهرا در شرایط خوبی است . او در جواب این سوال برادر که می پرسد تو را اذیت نکرده اند ، می شنود" نه" و بلافاصله می گوید:" کسی بالای سرم ایستاده است ."

برادر به زهرا اطمینان می دهد که پدر با پول نقد و سند در راه همدان است و حدود یک ساعت دیگر به آنجا می رسد . تماس تلفنی با "خداحافظ آبجی جان" و خداحافظ داداش" به پایان می رسد .

بعد از این تماس دقیقا چه اتفاقی افتاده ، معلوم نیست . و غیر از اعضای ستاد امر به معروف ،فقط خدا می داند . پدر و مادر زهرا ساعت 10 شب به همدان می رسند . در جلوی بازداشتگاه با عجیب ترین توهین ها مواجه می شوند . یکی از اعضای ستاد به پدر زهرا می گوید از نظرما دختر تو صلاحیت پزشک بودن در این مملکت را ندارد . این فرد یک هفته پس از خاکسپاری زهرای عزیزمان ، با خانواده عزادار ما تماس گرفت و با انواع تهدیدها از ما خواست که پرونده را پیگیری نکنیم . ( اسم این فرد حتی در بین متهمین وجود ندارد . ما از او به این دلیل نیز که خانواده ما را تهدید کرده ، شکایت کرد ه ایم اما دریغ از یک احضار و بازجویی کوچک که در باره اش صورت گرفته باشد . )

پدر زهرا هنوز از ياد نبرده است كه سرهنگ" ..." چند ساعت پس از وقوع اين فاجعه با خنده با او روبرو شد و گفت :"براي پيگيري وضع دخرت به آگاهي برو ،نه !برو دادسرا ،نه !بهتر است بروي پزشك قانوني."رييس ستادامر به معروف به خاطر مرگ تلخي كه در حوزه تحت نظارتش اتفاق افتاده بود ،كمترين نگراني ،اضطراب و يا ناراحتي نداشت.

اورژانس منطقه ، پس از معاینه جسد زهرا در ساعت نه و نیم شب ، عنوان می کند که او قبل از ساعت هشت شب فوت کرده است . ما بارها و در جریان بازپرسی به این گزارش دروغ اعتراض کردیم . اگر او ساعت هشت شب فوت کرده چگونه می توانسته در ساعت هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده باشد . آنها از ما پرسیدند که چه مدرکی برای اثبات این ادعای خود دارید ؟ ما در پاسخ گفته ایم غیر از شش نفری که در كنار برادر زهراشاهد مکالمه بودند ، می توانيد پرینت مکالمه های تلفن همراه برادرش را بگیرید تا معلوم شود کی و از کجا با او تماس گرفته شده است . اما چهار ماه طول کشید تا این پرینت را دراختیار ما بگذارند . ( چرا چهار ماه ؟ کسی به این سوال ما نيزجواب نداده است .) در این پرینت نه تنها خبری از مکالمه ساعت هشت و نیم شب زهرا با برادرش نیست ، بلکه ساعت تماس ها هم به هم ریخته و نامرتب است . به عنوان مثال تماس ساعت 5 بعد از ظهر پس از تماس ساعت 6 ثبت شده است . از نظر ما این دستکاری در اسنادی است که می توانست به حقیقت ماجرا کمک کند .

پس از انتقال جسد زهرا به پزشکی قانونی ، آنها ساعت مرگ را 9 صبح روز شنبه اعلام می کنند . در حالیکه ساعت 5 بعد از ظهر و هشت و نیم شب با برادرش صحبت کرده و حدود ساعت 5 بعد از ظهر همان روز هم یک قاضی او را دیده و با او صحبت کرده است .

بر اساس گزارش پزشک قانونی دو کبودی روی پاهای زهرا مشاهده شده است . کبودی روی ساق پای چپ و کبودی روی ران پای راست . اما به علل احتمالی این کبودی ها اشاره ای نشده است . آنها ادعا می کنند زهرا خودش را در اتاقی که زندانی بوده با پارچه های تبلیغاتی حلق آویز کرده است . اما توجه نمی کنند آیا کسی می تواند در فاصله یک و نیم متری اتاق رئیس بازداشتگاه در حالی که در اتاق بسته است ، خود را از چارچوب همان در بسته حلق اویز کند و هیچ صدایی هم از او شنیده نشود ؟
به نظر ما دست اندر کاران پرونده به تناقض های دیگری هم که در این پرونده وجود دارد ، توجه نمی کنند . عجیب تر آنکه پزشکي قانونی به خونی که از بینی و گوش زهرا بیرون آمده ، هم توجهی نكردند و در هیچ کدام از گزارش هایشان به آن اشاره نکرده اند .

دو -سه روز پس از مرگ دلخراش فرزندمان ،يكي از معاونان... با پدر زهرا ديدار كرد و به او گفت :"ديروز در شوراي تامين استان حرف از شما بود كه جزو زندانيان سياسي زمان شاه هستيد و زحمت هاي زيادي براي پيروزي انقلاب كشيده ايد .ما مشكلات زيادي داريم. دانشجويان پزشكي به خاطر اين حادثه هم اكنون در اعتصاب هستند .راديوهاي خارجي در اين باره در حال سمپاشي هستند ،انتخابات مجلس هم نزديك است .خواهش ما از شما اين است كه حتي به اقوام خودتان هم نگوييد كه فرزندتان در ستاد امر به معروف فوت كرده است.مثلا بگوييد تصادف كرده و يا دچار ايست قلبي شده است. "

اين فقط نمونه اي كوچك از برخورد يكي از مسوولاني است كه به جاي دادخواهي از خون به نا حق ريخته شده زهرا ما را توصيه به دروغ گفتن در باره مرگ دخترمان كرده است.از اين مسوولين مي پرسيم كه آيا هرگز در باره برخورد امام علي (ع) با مديران خلافكار خود چيزي نخوانده و يا نشنيده اند ؟ آيا از ياد برده اند كه امام علي به خاطر ظلمي كه بر زن يهودي توسط كارگزارانش رفته بود ،خون گريست؟

در زمانی که پیکر پاک فرزند عزیزمان را دفن می کردیم ، از بینی و گوش او خون جاری بود که هم ما و هم حاضران را منقلب کرد . ما با چند پزشک متخصص تماس گرفتیم که همگی گفته اند کسی که حلق آویز شده باشد به هیچ وجه گوش و بینی اش خون ریزی نمی کند و این از نشانه های ضربه مغزی است .

بنابراین خانواده تقاضای نبش قبر را برای بررسی احتمالی ضربه مغزی داد که جواب نامه پنج ماه بعد آمد . البته ما با توجه به وضعیت روحی و جسمی مادر زهرا از این کار منصرف شدیم . به ویژه که پزشکان متخصص گفته بودند پس از پنج ماه آثار جرم تا حد زیادی ازمیان می رود و شناسایی را مشکل می کند .

ما با توجه به تناقضات متعددی که در پرونده بود و همچنین احتمال حمایت از متهمین ، این موارد را به رئیس قوه قضائیه اطلاع دادیم و درخواست کردیم پرونده به تهران منتقل شود . در نهایت در اسفند 86 موفق شدیم ، موافقت اقای شاهرودی و دیوانعالي کشور را برای این کار بگیریم .

ده روزبعد برای پیگیری سرنوشت پرونده دخترمان به تهران ، بارها و بارها به دادسراهای مختلف مراجعه کردیم . آنها هر بار حرفی می زدند ، چند بار هم گفتند که پرونده در تهران است . اما نمی توانیم بگوئیم در کدام شعبه و کدام دادگاه در حال بررسی است .

قاضي ... نيز يكبار در صحبت با پدر زهرا به او گفت كه اگر وكلاي مدافع پرونده (خانم شيرين عبادي و آقاي عبدالفتاح سلطاني) را عوض كنيد.ما براي به نتيجه رسيدن پرونده با شما همكاري خواهيم كرد.او به پدر زهرا گفت :"من براي شما خيلي زحمت كشيده ام و در اين پرونده ده مورد تخلف از اعضاي ستاد امر به معروف گرفته ام."

او چند ماه بعد از پدر زهرا خواست:" به اتفاق وكلا به همدان بياييد و بنشينيد با متهمان گفت و گو و موضوع را حل و فصل كنيد."

قاضي ... آنچنان در باره حل و فصل پرونده با ما سخن مي گفت كه انگار در باره يك دعواي كوچك و شخصي -خانوادگي حرف مي زند.

سرانجام در تیرماه 87 ، یعنی چهار ماه بعد از این که قرار بود پرونده در تهران بررسی شود ، دادگاه همدان بدون توجه به رای دیوان عالی کشور ، تمامی متهمین را با نوشتن این جمله " که اصولا جرمی اتفاق نیافتاده که بتوان در باره آن رای صادر کرد " ، از همه اتهامات مبرا کرد .
باز پرس پرونده در شرایطی این حکم را صادر کرده بود که در خلاصه پرونده ای که به امضای خودشان رسیده ، هشت مورد تخلف از جمله دستکاری در پرونده برای افزایش مدت بازداشت و... به چشم می خورد و این تخلف نیز مورد اعتراض قاضی کشیک قرار گرفته بود .

با اعتراض ما و با توجه به رای دیوان عالی کشور ، سرانجام پرونده به تهران منتقل شد . پرونده فعلا در تهران است و ما به عنوان خانواده زهرا همچنان به دنبال بررسی دقيق صحنه هستيم که ایا اصولا امکان این اتفاق به آن شکل که عنوان شده وجود دارد یا نه؟

اما هيچ كدام از مسوولان و دست اندركاران پرونده پاسخ مشخصي به ما نمي دهند.آيا در اين كشور فريادرسي براي پيگيري و شناسايي دلايل و مقصران مرگ مظلومانه فرزند ما كه مي توانست براي خود ،خانواده و جامعه اش مفيد وجود ندارد؟ آيا فرياد رسي در اين كشور هست كه داد فرزندمان را بستاند؟

خانواده داغدار دكتر زهرا بني يعقوب

منبع: ژایگاه خبری عصر ایران

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم آبان 1387ساعت توسط اکبر شمس

دلمون خوش بود ایمیل میزنیم به همشهری جوان تا تو جشنشون شرکت کنیم ولی حیف...

«همشهري جوان» كه به صورت هفته‌نامه منتشر مي‌شد، توقيف شد.

به گزارش خبرنگار «تابناك»، «همشهري جوان» با حكم هیأت نظارت بر مطبوعات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامي توقيف شده است.

گفته مي‌شود، دليل توقيف اين نشريه، درج مطلبي در چند شماره پيش آن بوده‌ كه اكنون پس از یک ماه و نیم، دستور توقيف آن صادر شده است! در این شماره، گزارش یا پرونده‌اي با عنوان «منفعت‌طلبي در عشق‌هاي جديد» مطرح ‌شده بود.
 
فريدالدين حداد عادل، سردبير «همشهري جوان»، به ايرنا گفته، از منابع غيررسمي خبر توقيف نشريه «همشهري جوان» را دريافت کرده است و اعلام رسمی توقیف به آنها نشده است. وی توضيح داد که همين منابع غيررسمي دليل توقيف اين نشريه را انتشار برخي مطالب غيراخلاقي عنوان کرده‌اند.
 
اين هفته‌نامه كه با محتوايي جوان‌پسند تهيه مي‌شد، پس از انتشار نيافتن «ايران جوان» يكي از هفته‌نامه‌هاي مورد علاقه جوانان بود كه از تيراژ بالايي هم برخوردار بود و  تاكنون 178 شماره از آن منتشر شده است.
 
این سومین برخورد مطبوعاتی در دو ماه اخیر است که دو مورد قبلی، لغو امتیاز روزنامه «تهران امروز» و توقیف داوطلبانه «همشهری عصر» بود.
منبع: تابناک
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت توسط اکبر شمس

دولتی ها اعلام کردند عامل اصلی گرانی بالا رفتن قیمتهای جهانی است. یکی نیست از این اقتصاددان نماها! بپرسه پس سالهای قبل که قیمتها در سطح جهان ثبات داشت علت گرانی و تورم وحشتناک در کشور ما چه بود؟

+ نوشته شده در سه شنبه بیستم فروردین 1387ساعت توسط اکبر شمس

یه جوک دیگه باز هم از غلامحسین الهام هسر فاطمه رجبی:معادل ۱۶۰۰۰ تومان کالا شامل نخود و لوبیا و گوشت یخی به همه کارمندان به صورت قسطی پرداخت می شود...!

ای خدااااااااااااااا گریه کنیم؟ بخندیم؟ سینه بزنیم یا دق کنیم؟!!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم اسفند 1386ساعت توسط اکبر شمس |

غلام حسین الهام میخواد جلوی گرونی رو بگیره!!!
+ نوشته شده در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت توسط اکبر شمس |

به این خبر جالب توجه کنید:

یک نماینده مجلس اعلام کرد چراغ علاالدین و هیزم از مدارس حذف شد.

....!!!! زحمت کشیدید

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم خرداد 1386ساعت توسط اکبر شمس |

خبرگزاری فارس گزارش داد حمید باقری درمنی بدهکار دو هزار میلیارد تومانی یک روز پس از دستگیری با تعهد اخلاقی آزاد شد!

..............................................

شرح ماجرا:

حمید جون بگو خدا وکیلی بر می گردی!

بابا گفتم به جون بچه ام بر می گردم!

نه باید بگی خدا وکیلی!

خیلی خب خدا وکیلی بر می گردم. بابا دو هزار تومن(یا همون دو هزار میلیارد تومن) که مبلغی نیست ما به خاطر جون بچمونو به دروغ قسم بخوریم!

پس بی زحمت یه تار از سیبیلت رو هم گرو بذار و تموم...

 

+ نوشته شده در چهارشنبه نهم خرداد 1386ساعت توسط اکبر شمس

من الان همدانم! یه شهر خیلی زیبا و دوست داشتنی که در چند سال اخیر خیلی بزرگ و جذاب شده. همدان یکی از قدیمی ترین شهرهای نه تنها ایران که همه جهانه .آثار تاریخی زیادی در این شهر موجوده که ارزش بازدید رو داره. خیابونای شیک و مردم با فرهنگی هم داره!  در ضمن کرایه تاکسی ها هم خیلی ارزونه!!

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1386ساعت توسط اکبر شمس |

دیشب بالاخره فیلم مسعود ده نمکی را دیدم. گمان نفرمائید که رفته باشم سینما! نه!

میانگین رفتن من به سینما در حدود ۵ سال یک باره. آخرین فیلمهائی هم که تو سینما دیدم یکی مارمولک بود اون یکیشم شوکران. 

  داشتم میگفتم اخراجیها رو دیدم. فیلم به جز جسارت کارگردان برای عبور از خط قرمز هائی که هیچ کسی به جز او یعنی ده نمکی جرات واجازه عبور از اونها رو نداشتند و  یه مقدار جلوه ها ی ویژه چیز خاصی نداشت. پرداخت بسیار ضعیف و پراکندگی خسته کننده این فیم رو در رده ضعیفترین ها قرار داد. البته از نظر من!

در ضمن فرض کنید این فیلم رو بیضائی یا فرمان آرا ساخته بودند!! چی میشد؟!!

+ نوشته شده در یکشنبه شانزدهم اردیبهشت 1386ساعت توسط اکبر شمس |

قل قل قل!! کوروش بخواب ٬ بخواب که ما ماهیها بیداریم !! بخواب دیگه! قل قل قل قل!!

+ نوشته شده در سه شنبه چهارم اردیبهشت 1386ساعت توسط اکبر شمس |

امان از این همه سریال چرت که این روزها از سیما پخش میشه! قبلا" ها رسم بود که دو فیلم همزمان از یک هنر پیشه پخش نشه ولی حالا چون میخوایم با ماهواره ها مقابله کنیم کار به جائی کشیده که هنرپیشه های در پیت و یا فسیلها هم همزمان میتونن در چهار سریال به ایفای نقش بپردازند . البته از بودجه بیت المال و از جیب مردم بیچاره...!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوم اسفند 1385ساعت توسط اکبر شمس |

داشت یادم می رفت امروز بیست دو بهمنه!! صبح دیدم ملت مشهد دارن میرن به سمت این فلکه ای که اسمشو نمیدونم  و مشخص بود که برای راهپیمائی و اینجور حرفها میرن ولی باز یادم رفت. امان از این حواس پرت! آقا ما که اون وقتا خیلی کوچیک بودیم . در ضمن شهری که ما زندگی میکردیم زیاد این مسائل مهم نبود یا اگر بود خیلی کمرنگ. پس به ما چه ربطی داره درباره چیزی که خیلی نمی دونیم چیزی بنویسیم؟! اصلا" بی خیالش میشیم و نمی نویسیم...

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت توسط اکبر شمس |

در همسايگي ما مسجدي قديمي بود و هست به نام مسجد صاحب الزمان كه عزاداري ها و ديگر مراسم مذهبي در آنجا بر گزار مي شد. اما محرم كه مي رسيد فاصله محله سروير تا سيامكي را راه مي افتاديم تا برويم مسجد حضرت ابوالفضل كه اقوام و آشناهاي ما بيشترآنجا جمع مي شدند. اهالي روستاهاي خنداب، حسين آباد، سدران، قاسم آباد، و بعضا" اشترجين و ويرائي كه مقيم اسدآباد بودند در اين مسجد براي عزاداري جمع مي شدند. هر چه از روزهاي اول محرم مي گذشت، عده بيشتري براي عزاداري مي آمدند. چند شب اول مراسم داخل مسجد برگزار مي شد و شبهاي آخر كه فضاي مسجد جوابگوي تعداد زياد شركت كنندگان نبود، بيرون از مسجد عزاداري برگزار مي شد. سالهاي دورترجوان ترها با زنجير زني و بزرگترها با سينه زني عزاداري مي كردند. چقدر مي گشتيم زنجير گير بياوريم. چقدر به عمو رجب و داينعلي جوشكار التماس مي كرديم به ما زنجير بدهند. كساني كه مداحي مي كردند اوستا حاجي، حاج آقا نوري، فرزندان رجبعلي حسين آبادي و چند تائي ديگر كه نامشان در خاطرم نيست، بودند. بيشتر نوحه ها با زبان محلي بود. به خصوص حاجي نوري يك نوحه معروفي داشت به اسم « ابا عبدالله »  كه مردم خيلي خوششان مي آمد. مخصوصا وقتي دشته خندابي ها داشت در روز عاشورا به ميدان اصلي شهر نزديك مي شد مردم دوست داشتند اين نوحه خوانده شود و جقدر هم با اشتياق بر سر و سينه خودشان مي كوبيدند.
بعضي از قسمت هاي اين نوحه اينطور بود:

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در سه شنبه دهم بهمن 1385ساعت توسط اکبر شمس

همین نوزده بیست ماه پیش در بحبوحه تبلیغات انتخاباتی ریاست جمهوری بود که جناب پرزیدنت رو در روی مرتضی حیدری خبرنگار شبکه دو سیما نشسته بود میگفت که مردم باید مزه گران بودن نفت را بچشند ٬ مردم باید کاملا" احساس کنند که وقتی نفت بشکه ای فلان دلار است وضع اقتصادی آنها بهتر خواهد شد و دقیقا" جمله معروف ایشان را که میگفت باید نفت را بر سر سفره های مردم برد" را به یاد داریم. حالا به نرخ بعضی از کالاهای مصرفی خوراکی در چند روز گذشته توجه بفرمائید:

گوجه فرنگی: ۲۵۰۰ تومان

سیب زمینی:۸۰۰ تومان

پیاز:۸۰۰ تومان

روغن نباتی چهار و نیم کیلوئی: ۶۵۰۰ تومان

و..و..و..

......................................................

چند کلمه از احمدی نژاد:کارد به شکمتون بخوره!!!

جواب ما به ایشان: از طلا بودن پشیمان گشته ایم   مرحمت فرموده ما را مس کنید

+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم دی 1385ساعت توسط اکبر شمس |

امان از دست این عقل کلهای تازه به دوران رسیده! می پرسید چرا؟ عرض میکنم . حتما" تو خبرا به گوشتون خورده تاکسی محصوص خانما راه افتاده . اگه خیلی بدبین نباشیم کار بدی هم نیست

نمیدونم امکانش نبود که کلمه قشنگتری برای این تاکسی ها و برای این کار انتخاب بکنند؟!

التفات بفرمائید! " تاکسی بیسیم نسوان"تشکیل شده از سه کلمه که اولی انگلیسیُُ٬ دومی فارسی و آخریش هم عربی بی مزه !.  من که میگم فقط تو این سه کلمه بیسیم قشنگه ! نظر شما چیه؟!

عکس از بازتاب

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت توسط اکبر شمس

چند وقت که از شهرستان برمی گشتم تو راه یه موضوع جالب نظر منو به خودش جلب کرد. پیکانی دیدم که عروس و داماد رو به خوونه بخت می برد. نکته جالب توجه سادگی و صفای این زوج جوان بود . عکسی از اونها و همچنین ماشینی که وظیفه حمل جیهزیه این دو جوون رو بر عهده داشت گرفتم. سادگی و صمیمیت در اونها موج می زد در دل برای اونا آرزوی خوشبختی کردم.

عکاس: خودم

بزرگ ببینید

+ نوشته شده در سه شنبه هجدهم مهر 1385ساعت توسط اکبر شمس |

پارسا با این نوشته اش در باب وبلاگ نوسی بد جوری ما را به فکر فرو برد . خدا بگم چیکارت کنه!!
+ نوشته شده در چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت توسط اکبر شمس |

مدتهاست که خیلی کم تلویزیون نگاه می کنم . روزنامه مورد علاقه  امان را هم که بستند پس روزنامه هم نمی خوانم . فقط به طور جسته گریخته شنیده ام سالگرد جنگ ایران و عراق است . برای من که همراه با خانواده پدری جنگ را با پوست و استخوان لمس کرده ایم یادآوری سالهای جنگ بسیار تلخ و رعب آور است . این که می گویم رعب آور شاید به مذاق خیلی ها خوش نیاید و مرا متهم کنند به ترسو بودن. ولی من فقط دارم واقعیت درونی خودم را می گویم . من در سن سیزده سالگی هواپیماهای عراقی را دیده ام که از فاصله نزدیکتر از صد متر به ما ٬  ماهواره اسدآباد را بمباران کردند.صحنه هائی که هر کدام از ما به یک طرف می گریختیم و همه فکر می کردیم آن دو هواپیمای لعنتی فقط به قصد زدن ما دارند می آیند هنوز در جلوی چشمان من است. می دانم کودکان در این مواقع چه حالی دارند . حس مادرانی را که جوانان خانواده خود را در جنگ از دست داده اند می فهمم. می دانم چقدر سخت است تحمل دیدن عزیزانی که عضوی از بدنشان را از دست داده اند. می دانم یک جنگ چقدر ما را به عقب می برد. به همین دلیل از جنگ می ترسم و متنفرم.
+ نوشته شده در شنبه هشتم مهر 1385ساعت توسط اکبر شمس |

امروز (یعنی  دیروز!. الان ساعت یک بعد از نیمه شب است) خیلی دیر به خانه برگشتم . بنا به عادت این چند ماهه دائم به این فکر می کردم که درباره چه مطلبی در وبلاگ بنویسم؟ اول صبح پیش یکی از مشتریها که فروشگاه آینه شمعدان فروشی هم دارد رفتم که حساب و کتابی بکنیم ٬ موقع برگشتن دسته کیفم به لبه یکی از آینه شمعدانها گیر کرد و نزدیک بود کار دست خودم بدهم!! یکی از آینه های غول پیکیر با اختلاف چند سانتیمتر از جلو صورت خانم فروشنده رد شد و بر زمین افتاد صد تکه شد. خیلی خدا به او و من رحم کرد که بلائی سرمان نیامد! بعد از این که قضیه ختم به خیر شد و صدقه ای دادیم و اسپندی برایمان دود کردند ٬ گفتم چه سوژه جالبی به دست آوردم برای نوشتن ! از آنجا به پست مرکزی کرج رفتم . نامه ای که قرار بود پنج روز پیش به دستم برسد هنوز در پیچ و خم طبقات اداره پست گیر کرده بود. نامه را که گرفتم تصمیمم درباره مطلب وبلاگ هم عوض شد. به خودم گفتم بهتر است موضوع مطلب را به مشکلاتی که مردم از ناحیه مخابرات و پست متحمل می شوند اختصاص دهم. در همین فکرها بودم که اس ام اسی از دوستم رسید. انگار یک سطل بزرگ آب یخ بر رویم ریختند. شرق توقیف شد. خیلی حالم گرفته شد. شرق را درست و حسابی ترین روزنامه چند سال اخیر می دانستم که یک تنه و با تلاش بسیار در برابر همه روزنامه های دولتی رانت خواربی خاصیت! ایستاده بود و تنها روزنامه ای بود که هنوز سایه ای از سالهای نه چندان دور اصلاحات را با خود داشت . دلایل توقیف را بدون این که بخوانم میتوانم حدس بزنم. حتما" باز هم شاکیان حرفه ای که همیشه در مواقع لزوم رگ غیرت دینیشان می جنبد ٬ به میدان آمده اند تا اندیشه ای دیگر را از میدان به در کنند.آنها نمی دانند این شگردها سالهاست کارکرد خود را از دست داده  و دیگر کارائی سابق را ندارد. مردم ما خوب و بد را تشخیص می دهند و می دانند دلیل اصلی این توقیف چیست! می دانند چرا فاطمه رجبیها چطور می توانند هر هتک حرمتی را نسبت به محبوب ترین چهره سیاسی سالهای اخیر روا دارند و آب از آب تکان نخورد ولی روزنامه شرق تنها به جرم آزادی خواهی و آزاد اندیشی باید بسته شود حیف شد خیلی حیف شد . جای خالی شرق تا مدتها در روی پیشخوان روزنامه فروشیها خالی خواهد بود .

در ضمن خیابان گفتگوی تمدنها به خیابان ابا صالح المهدی تغییر نام داد.

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم شهریور 1385ساعت توسط اکبر شمس |

نمی دونم تو خبرا خوندید یا نه که یه ایرانی مقیم لس آنجلس همسر و مادر زن خودشو به قتل رسونده اونم با ضربات متعدد چاقو !! غلط نکنم فیلش یاد هنوستان کرده فکر کرده اونجا هم ایرانه که بزنی و در بری . بعدشم فرارو رضایت به خاطر بچه ها و از این حرفها . نوع عملکرد پلیس آمریکا در این قضیه جالب و البته برای مقایسه با نوع رفتار پلیسهای خودمون مفیده . در اونجا پلیس به سرعت تمام وارد قضیه شده . بدون رودرواسی اگه این اتفاق اینجا می افتاد حتما" پلیس زمانی مطلع میشد که طرف نزدیکای بندر عباس بود . نوع دستگیری هم خیلی جالبه . در ابتدای خبر می خونیم که پلیس با شلیک گلوله به سر قاتل اونو به دام انداخته و جالب اینجاست که پلیس هم اکنون در حال تحقیق از متهم برای پیدا کردن انگیزه  قتل هستش . خب اولش آدم تعجب می کنه که چطور ممکنه یکی به سرش شلیک کنند و هیچیش نشه ! نه جانم معجزه ای در کار نبوده ! گلوله ها از جنس بی هوش کننده بودند . حالا اینجا هم با پلیسهای خودمون مقایسه کنید. که وقتی می خوان یه متهم رو بگیرن چه جوری برخوردند می کنند .

اتفاقا" دیروز یه نوع جالب و تکراری رفتار پلیس را با یه هموطن دیدم . کجا ؟ بازار تهران خیابان ۱۵ خرداد جنب بازار طلا فروشها . نمی دونم این جوون ننه مرده ای که جلوتر از ما به آرامی حرکت می کرد چه گناه کبیره ای مرتکب شده بود که ناگهان پیر مردی بیسیم به دست با ته بیسیمش محکم به شونه جوانک کوبید و در ادامه انواع و اقسام فحشهای رکیک و بعد هم چک و لقد و تیپا و اردنگی بود که نثار این جوان نگوبخت کرد . نمی دونم! . شاید جرمی مرتکب شده بود . ولی آیا این روش برخورد با یه جوونه؟ اونم یه مامور با لباس شخصی؟ بدون هیچ حکم و هرگونه دلیل مستندی؟ !

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم شهریور 1385ساعت توسط اکبر شمس |

برای من که علاقه زیادی به شنیدن و دنبال کردن مسائل  سیاسی و اجتماعی و فرهنگی و اقتصادی و اجتماعی و ورزشی و ... دارم ( بفرما تو به چی علاقه نداری؟! خودم میگم که زحمت شما کم بشه) شنیدن خبر مرگ شعبان جعفری ملقب به شعبون بی مخ اون هم در یه روز بسیار جالب یعنی ۲۸ مرداد مثل یک شوک بود. اینو دیگه همه میدونن که شعبون بی مخ چه نقش پررنگی در کودتا داشت. یکی دو سال پیش بود ٬ مصاحبه اش با خانم هما افشار که به صورت کتاب چاپ شده رو خوندم .خیلی کتاب جالبی بود . شعبان بدون هیچ واهمه ای همچنان ارادت خودش رو به محمد رضا شاه پهلوی شاه مخلوع ابراز میکرد . شاید خود شعبان جعفری هم بدش نمی یومد در یه همچین روزی بمیره تا بیشتر اسمش سر زبونا بیفته . آخه سالها بود کسی اسمی از او که زمانی برای خودش برو بیائی داشت نمی برد.
+ نوشته شده در دوشنبه سی ام مرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

بدون هیچ و شک و شبهه ای راه اندازی وبلاگ توسط آقای احمدی نژاد رییس جمهور کشورمان ٬ می تواند اتفاقی مبارک تلقی گردد. همانطور که می دانید در چند سال گذشته به وبلاگ نویسان به چشم شبکه های براندازی نرم نظام نگریسته میشد . رویکرد مثبت دولت به وبلاگها که نمود عینی آن ٬ در راه اندازی وبلاگ توسط بالاترین مقام اجرائی کشور تجلی پیدا کرده است را ٬باید به فال نیک گرفت . در این راه لازم است نکاتی یادآوری گردد. وبلاگ فضائی است غیر رسمی و به دور از تجملات و تشریفات رسمی حاکم بر دولتها . شایسته است رییس جمهور محترم به این نکته توجه لازم را داشته باشند که ارتباط صمیمی و به دور از تشریفات می تواند الگوئی مناسب  برای سایر مسئولین جمهوری اسلامی باشد .

 درج حواشی قوه اجرائیه ٬ خاطرات گوناگون ایشان به خصوص در برخورد با روسای کشورهای خارجی و  و از همه مهمتر ایجاد امکان ارتباط دو سویه با کاربران اینترنتی از مهمترین گزینه ها ئی است که می تواند به برقراری ارتباط صمیمی بین کاربران اینترنتی و شخص رییس جمهور کمک کند.

نکته: یک قدم دیگر به سمت دموکراسی!

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم مرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

دوسالی بود که از کرمانشاه به کرج کوچ کرده بودند .آن موقع بیشتر از نوزده سال نداشت . تازه دیپلمش را گرفته بود . خواهر بزرگترش ساکن تهران بود . پدر و مادر به این امید که موقعیت اقتصادی مناسبتری به دست آورند ٬ قید شهر و دیارشان را زده بودند . و این بر خلاف میل پسر بود که از محله و دوستان خود جدا شده بود . اصرارش فایده ای نداشت . کوچ کردند ٬ اولین کرایه و دومینش را که دادند فشار زندگی خودش را نشان داد . غرغرهای پدر شروع شده بود . مرد گنده چرا سر کار نمی رود؟ همه کارخانه ها و گارگاههای کرج را زیر پا گذاشت ولی چه سود که هر روز بدون اینکه کاری پیدا کند ٬ به خانه بر می گشت . خانه برایش جهنم شده بود . به هر دری می زد که کاری بیابد ٬ ولی هیچ فایده ای نداشت . بنای ناسازگاری با خانواده گذاشته بود . دلش برای دوستانش در کرمانشاه تنگ شده بود . می گفت که اگر به آنجا برگردیم حتما" کار مناسبی برای خودش دست و پا خواهد کرد .این جریانات مصادف شده بود با اوجگیری اختلافات خواهرش با دامادشان . خواهرش را می خواستند طلاق بدهند . چند روز پیش مادر و پدر برای حضور در دادگاه دخترشان به تهران رفته بودند . پسرک که دیگر از همه چیز و همه کس نا امید شده بود خودش را دار زد . وقتی همسایه ها سر رسیدند روحش در آسمانها بود .
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

آن مرد یک کفش به پا دارد ٬ آن مرد یک پایش کفش ندارد ٬ آن مرد هیچکدام از پاهایش روی زمین نیستتند ٬ آن مرد پاهایش را با زنجیر بسته اند ٬ آن مرد مرده است ٬ آن مرد اعدام شده است ٬ آن مرد چه کار کرده است؟!آن احمقها چرا نگاه می کنند؟!

 عکس از فوتو شاو

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم مرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

حقا که تو هفته مادر سورپرایز شدیم .اینجا  رو بخونید تا بدونید جریان از چه قرار بوده!!!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم تیر 1385ساعت توسط اکبر شمس |

 محمدباقر قاليباف امروز خودش دست به قلم شد و درباره تونل رسالت يادداشت زير را نوشت:

معتقدم مدتهاست كه تهران يك «شهر» نيست، يك كلان شهر است؛ كلان شهري كه هر لحظه در حال تغيير است؛ تغييرات بزرگ و بي مانند در ابعاد كالبدي و غيركالبدي و حوزه هاي انساني و اجتماعي. تهران امروز يك «تغيير بزرگ» است و «تغيير بزرگ»، «تدبير بزرگ» مي طلبد و بر اين باورم كه اگر «تدبيراتمان به تغييرات جامعه» نرسد، نتيجه اي جز آشفتگي ندارد، مساله اي كه تهران امروز را به كلان شهري «نابسامان» تبديل كرده است؛ شهري كه در خدمت شهروندان نيست.
لینک
+ نوشته شده در یکشنبه هجدهم تیر 1385ساعت توسط اکبر شمس

ما 5200 يورو پول داده بوديم، اما شبها بايد روي تخت دو نفره‌اي مي‌خوابيديم كه به هم چسبيده بود.
چيزي كه بيشتر از هر چيزي  آزار دهنده بود ٬  بليت سياه فروشي عده‌اي از ايرانيان بوده كاري كه مردم كشورهاي ديگر كمتر انجام مي‌دادند. حركتي غير اخلاقي كه اگر آن را كنار حركت مكزيكيها يا پرتغاليها بگذاريد كه فدراسيون فوتبال كشورشان براي تماشاگران علاقمند بليت بازيها را رايگان تهيه كرده‌بودند، تفاوتها را بهتر مي‌توان مي‌فهميد. هشت درصد صندليهاي استاديوم متعلق به فدراسيون هر کشوري بود که بازي داشت.  
لینک
+ نوشته شده در دوشنبه دوازدهم تیر 1385ساعت توسط اکبر شمس |

 

برداشت یک

...........................................

" شماره ۲۵۶ به باجه چهار " ٬ " شماره ۲۵۷ به باجه دو "

اولی : خسته شدیم بابا

دومی: قبلنا خیلی بهتر بود . میومدیم سر صف وا میستادیم راحت . مشخص بود چند نفر جلوتر از توئه ولی الان افتضاح شده

اولی: آدمای تو بانگ تازه اگه کارمنداشم بشمری شاید ۴۰ نفر نباشن ولی شماره من چهار صد و هشتاده !!

دومی : از یه نظرهم شاید کار خوبی باشه مردم نمر ه میگیرن بعد وقتی نوبتشون شد میان !!

اولی : نه بابا من هر روز میومدم این بانک . سر برج ته برج موقع حقوق دادنها و خلاصه هر وقت فکرشو بکنی . نهیت علافیش نیم ساعته ولی الان دو ساعته اینجائیم تازه صد نفر دیگه هم مونده

.............................................

برداشت دو

.............................................

اولی: سلام اقای رئیس بابا این چه وضعیه ! به خدا حسته شدیم

رئیس: آقا شلوغه دیگه !

اولی: بابا من هر روز به این بانک میومدم اینطوری نبود که!! از وقت این دستگاه هارو گذاشتین افتضاح شده !

رییس: اتفاقا" از وقتی اینارو نصب کردیم آمار جیب بری خیلی اومده پایین

اولی: بابا این همسایه های شما میگن که واسه ما خیلی خوب شده ! کارمندا آشنا هستند میریم راحت کارامونو انجام میدیم . قبلا" چون صف بود همه اعتراض می کردن ولی از وقتی شماره ای شده کسی متوجه نمیشه

رییس: اینا همش مزخرفه

اولی : میگی ما چیکار کنیم

رییس: هیچی صبر کنید ..

......................................................

برداشت سه

......................................................

نتیجه گیری : مگه فقط باید رامین جهانبگلو بازداشت بشه که احساس بی عدالتی بکنیم؟ 

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم تیر 1385ساعت توسط اکبر شمس |

سه شنبه ساعت ۷ بعد از ظهر اطوشوئی( نمی دونم کی گفته حتما" اطو رو باید با "ط" نه با "ت" بنویسیم )

من منتظر آماده شدن کت و شلوار ...

سکانس بعدی:

خانمی با چهره ای گرفته وارد کادر می شود!

سلام و احوالپرسی..

مسئول اتو شوئی رو به خانم مورد نظر: را ستی !داداشت چطوره؟!

خانم : داداشم ؟! داداشم مرد!

اتو شو! : آخی خدا رحمتش کنه . البته همون بهتر که خدا ازش راضی شد

خانم: ( سکوت )

خانم غمگین و گرفته مانتو خود را تحویل گرفته و از کادر خارج می شود

سکانس ۳

بنده خدا برادرش سرطان حنجره داشت خیلی زجر می کشید . به من می گفت به خدا حسن اقا دیگه خسته شدم روزی صد بار از خدا آرزوی مرگ می کنم ! همون بهتر که مرد .

+ نوشته شده در چهارشنبه سی و یکم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

 


بچه‌ها متشکريم! متشکريم که در مقابل تيم مکزيک به ايرانی‌ترين شکل ممکن باختيد؛ متشکريم که حقيقت ِ تيم و جامعه‌مان را به درست‌ترين صورت نشان داديد؛ متشکريم که مثل آيينه، تمام ِ آن‌چه که بر کشور و مردم‌مان می‌رود منعکس کرديد؛ متشکريم که شگفتی‌ساز نشديد و بازی را نبُرديد؛ متشکريم که در دو نيمه، دو روی سکه‌ی ايران و ايرانی را پيش روی‌مان گذاشتيد.

بچه‌ها! شما مائيد و ما شما. شما کوچک شده‌ی مائيد و ما بزرگ شده‌ی شما. خون ما در رگ‌های شما جريان دارد و خون شما در رگ‌های ما. ما همينيم که هستيم؛ ملتی جوان و در حال پيش‌رفت؛ در حال پيش‌رفت و در حال تغيير دائم. ملتی با رشد ناموزون، با رفتارهای نامتعادل يک نوجوان ِ در حال ِ بلوغ. يک نيمه، چنان اروپايی بازی می‌کنيم که خودمان هم انگشت به دهان می‌مانيم، و نيمه‌ی ديگر همه چيزمان وابسته می‌شود به اشتباه دروازه‌بان و می‌شويم يک تيم خيابانی.

بچه‌ها! ما هم مثل شما تکه‌تکه هستيم. بعضی‌های‌مان در دِه‌کوره‌های دورافتاده، در ميان خاک و خل، با پای برهنه به توپ و هر چه گرد است ضربه می‌زنيم، بعضی‌های‌مان لژيونر هستيم و در تيم‌های مطرح بازی می‌کنيم و حقوق‌های ميليونی می‌گيريم.

بچه‌ها! کشور ما هم مثل تيم شما اداره می‌شود. برانکو مثلا رئيس تيم است، مثل رئيس‌جمهور که مثلا رئيس مملکت است. اما واقعيت اين‌ست که برانکو هيچ‌کاره است، همان‌طور که رئيس‌جمهور هيچ‌کاره است. در آن بالا، کس و کسانی نشسته‌اند که اداره‌کننده‌ی واقعی ما و شما هستند. تصميم‌گيرنده‌ی واقعی هستند. شما نشان داديد که به‌ترين آدم‌ها –حتی اگر خارجی باشند- وقتی در سيستم ِ ايرانی ِ ما قرار می‌گيرند، تغيير ماهيت می‌دهند و رفتارهای ما را پيشه می‌کنند. چاپلوسی می‌کنند، بادمجان دور قاب می‌چينند، مجيز فرادستان می‌گويند و حفظ موقعيت برای‌شان همه‌چيز می‌شود. شما نشان داديد که مدل کوچک جامعه‌ی ما هستيد.

بچه‌ها! وقتی در کشور ما کار خراب می‌شود، مسئولان کمرشان درد می‌گيرد. رئيس‌جمهور محبوب پيشين‌مان کمرش هميشه در بزنگاه درد می‌گرفت. طفلک جواد خيابانی هم درست در آستانه‌ی بازی‌های جام جهانی کمرش درد گرفت. کمر علی دائی نازنين ما هم در حالی که هيچ‌کس در بازی مکزيک به او نزديک نشده بود درد گرفت. شما نشان داديد که وقتی کار خراب می‌شود، کمر همه، از سطح تيم ملی تا سطح مملکتی درد می‌گيرد.

بچه‌ها! کاپيتان دائی را بی‌هوده نکوبيد. او افتخارات زيادی برای کشور ما کسب کرده است. کاری نکنيد که بيگانگان فکر کنند، نخبه‌کــُشيد و قدر و منزلت بزرگانی را که روزگاری بر سرتان می‌گذاشتيد و حلوا حلوا می‌کرديد نمی‌دانيد. اين کار خيلی بد است؛ خيلی بد است که در سطح تهران برای علی دائی خرما پخش کنيم؛ خيلی بد است که در خرمشهر برای بازنشستگی‌اش دعا کنيم. اگر علی دائی پا در يک کفش می‌کــُنــَد و می‌ماند، به خاطر الگوهای بدی‌ست که دارد. مثلا می‌بيند که آقای جنتی سال‌ها می‌ماند و نمی‌رود و فکر می‌کند که ماندن‌ش خدمت به ملت است؛ می‌بيند که آقای خزعلی سال‌ها می‌ماند و نمی‌رود و فکر می‌کند که اگر برود مملکت و اسلام هم با او می‌رود. الگوهای ما بد هستند والا علی دائی که گناهی ندارد. اين قدر نمی‌رويم که مردم با فحش و فضاحت ما را بيرون کنند. علی دائی که ماشاءالله جوان است و خوش‌بختانه هنوز اين اميدواری هست که کمرش خوب شود و با نظر "سر ِ مربی" در مقابل پرتغال ظاهر شود و ما مطمئن شويم که در کنار جنتی و خزعلی، دائی هم به فکر ما ملت است و با حضورش نمی‌گذارد تيم ملی نصيب دشمنان شود.

بچه‌ها! مسئولان تيم شما هم مثل مسئولان کشور ما حرف زياد می‌زنند. وقتی بــِبَريد، عامل بُرد را دعای هفتاد ميليون مردم و عنايت ويژه خداوند به ايرانيان و فساد اخلاقی و عرق‌خوری طرف مقابل و مديريت بی‌نظير خودشان می‌نامند. وقتی ببازيد، هر کدام به گوشه‌ای می‌خزند و مسئوليت را به گردن بغل‌دستی‌شان می‌اندازند. بعد از يک مدت هم همه چيز را فراموش می‌کنند و انگار نه انگار که اتفاقی افتاده. روز از نو، روزی از نو. مسئولان شما هم مثل مسئولان مملکت چشم ديدن هم‌ديگر را ندارند. رئيس فدراسيون می‌خواهد سر به تن رئيس تربيت‌بدنی نباشد همان‌طور که رئيس‌جمهور می‌خواهد سر به تن رئيس مجمع تشخيص مصلحت نظام نباشد. يکی را در جای‌گاه وی.آی.پی راه نمی‌دهند و ديگری را از حرم حضرت معصومه «س» می‌رانند.

بچه‌ها! ما همه کارشناس فوتبال هستيم. همان‌طور که در تمام امور سياسی خبره و صاحب‌نظر هستيم، موقعی که جام جهانی می‌شود، در امر فوتبال هم خبره و صاحب‌نظر می‌شويم. من هم که طنز سياسی می‌نويسم در اين ايام، استراتژيست فوتبال می‌شوم. بچه‌ها! از ما کارشناسان و منتقدان بترسيد! همان‌طور که شما را بالا می‌بريم و بر دوش حمل می‌کنيم، همان‌طور هم وسط زمين‌وهوا ول‌تان می‌کنيم و با سر به زمين‌تان می‌کوبيم. از اين خصلت ما ناراحت نشويد. خود شما هم با رهبران‌تان چنين کرده‌ايد و می‌کنيد. ما هم با رهبران‌مان چنين کرده‌ايم و می‌کنيم. گول لبخندهای امروز هواداران‌تان را نخوريد. دفعه بعد هم که رئيس جمهور ِ توانا را ديديد، عوض يکی دو چشمه‌ای که برای‌تان آمد و با پرسيدن قطر توپ فوتبال کيش و مات تان کرد، اين چند نکته را گوش‌زد کنيد!

بچه‌ها! رده‌ی ما در جدول فيفا مشخص است. جای ما همان جاست و اين عجيب است که می‌خواهيم با معجزه، يک دفعه ده تا پله را بالا بپريم. بالاخره ملتی هستيم که از بس با کار سيستماتيک به جايی نرسيده‌ايم دست به دامن معجزه و خواهان پرش از قوانين طبيعت و اجتماع می‌شويم. همين رده را در ميان کشورهای جهان هم داريم منتها اصرار داريم که بگوييم به‌ترينيم و برترينيم و خوش‌اخلاق‌ترينيم و دانشمندترينيم و ترين در ترينيم. نمی‌دانم با اين همه "ترين" چرا در کتاب "ترين‌ها"ی گينس کم‌تر اسمی از ما هست ولی بالاخره مسئولان ما که دروغ نمی‌گويند. کاری که شما در استراليا کرديد جهشی معجزه‌آسا بود که اگر تعداد آن بيش‌تر می‌شد، کلا ً بدبخت می‌شديم. مثلا ما در انرژی اتمی جهش کرديم و کيک زرد ِ سه و نيم درصد استحصال کرديم غافل از اين‌که غربی‌ها آش پر ملاطی قرار است برای ما استحصال کنند که مقدار روغن‌اش صد در صد است. اين هم جهشی بود در عالم سياست که حالا فکر می‌کنيم وارد باشگاه اتمی شده‌ايم و در جدول فيفای سياست، ده پله يکی کرده‌ايم چون "می‌خواهيم و می‌توانيم". اما از آن طرف، می بينيم که کارکنان يو.سی.اف اصفهان –همان‌ها که در عکس‌ها می‌بينيم جلوی دهان‌شان را با پارچه نبسته‌اند- يکی يکی روانه بيمارستان می‌شوند و کسی هم نمی‌داند که چه‌شان شده است. ما جهش می‌کنيم و بدبخت می‌شويم، اما غربی‌ها خوش‌بخت می‌شوند؛ ما جهش می‌کنيم و غربی‌ها بر ثروت مادی و معنوی‌شان افزوده می‌شود؛ ما جهش می‌کنيم و استفاده‌اش را بايرمونيخ و هامبورگ می‌برند. ما جهش می‌کنيم و دول غرب جيب‌شان از درآمدها و ثروت‌های انسانی ما پر می‌شود.

بچه‌ها! ما پرچم‌ها و شيپورهای‌مان را آماده کرده بوديم که بعد از بُرد شما به خيابان‌ها بريزيم و شادی‌های سرکوب شده‌مان را جلوی ماموران نيروی انتظامی تخليه کنيم. اين تنها موقعيتی‌ست که می‌توانيم به نيروهای سرکوب‌گر نشان بدهيم که هستيم و اين‌طوری هم هستيم. خسته شديم از بس خبر غم‌انگيز شنيديم؛ شنيديم که به خاطر يک کاريکاتور –که هيچ چيز اهانت‌آميزی در آن نبود- جماعتی به خيابان ريخته‌اند و کاريکاتوريست بی‌گناه را برای زهرچشم گرفتن از اهل قلم به زندان انداخته‌اند؛ شنيديم که اهل فلسفه‌ای را به جرم دگرانديشی و به نام جاسوسی هفته‌ها در سلول انفرادی نگه داشته‌اند؛ شنيديم که به اجتماع زنان مثل قوم مغول يورش برده‌اند و با مشت و لگد و باتون آن‌ها را کتک زده‌اند. ما هم می‌خواهيم اخبار خوب بشنويم و خوشحال شويم؛ بشنويم اهل قلم به زندان نمی افتند؛ بشنويم انسان‌ها شکنجه نمی‌شوند؛ بشنويم اندوه و غم بر شادی پيروز نمی‌گردند. می‌خواهيم اخبار خوب بشنويم و خوشحال شويم؛ بشنويم تيم ما پيروز ميدان است؛ پيروز ميدان است حتی اگر بازنده باشد؛ پيروز ميدان است حتی اگر رهبران‌اش درجهت شکست گام بر دارند؛ پيروز ميدان است مثل اهل قلم ما، مثل اهل انديشه‌ی ما، مثل تمام کسانی که به فکر ايران و ايرانی هستند حتی اگر امروز در زندان باشند، حتی اگر امروز تحت فشار باشند، حتی اگر رهبران‌شان برای پيروزی‌شان برنامه‌ی مدون و منظمی نداشته باشند و به جای برداشتن موانع، خود مانند مانع بر سر راه‌شان قرار بگيرند. می‌خواهيم اخبار خوب بشنويم و صورت‌مان را رنگی کنيم و پرچم و شيپورمان را برداريم و به خيابان‌ها بريزيم و پای‌کوبی کنيم. می‌خواهيم معجزه ببينيم! اين خواست ملت ماست. آن را بر آورده کنيد. بچه‌ها متشکريم!

[وبلاگ ف. م. سخن]

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

نیروهای اطلاعات سپاه پاسداران موفق شدند عده ای از جانیان حادثه جاده بم کرمان که در آن واقعه دوازده نفر از مردم  توسط این افراد شرور کشته شدند را به هلاکت برسانند . تصاویر این قاتلان بی رحم را اینجا  ببینید
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

هیچمی : سلام

اولی : هااا؟ چی میخوای؟

هیچمی : یه کرم ضد آفتاب و مرطوب کننده خوب میخوام ترجیحا" خارجی باشه لطفا"

دومین هیچمی : بابائی یه لاک خوشرنگ هم واسه من میخری؟

عکس از مهر نیوز

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

...خیر سرمون خواستیم از خودمون افعال معکوس در وکنیم !!! که حسابی ظایع کردیم !! اگه متن قبلی رو که نوشتم و ستون نظرات رو بخونید مشاهده می کنید که من متهم شدم به نداشتن تمدن و مطمئن هم هستم این خواننده محترم دلیلش از گفتن این جملات ٬ نوشته های من درباره کتک خوردن زنان معترض به وضع موجود بوده .

هر چند راست و حسینی بگم ٬  به هیچ و جه مدعی داشتن تمدن نیستم ! ولی عرض می کنم خدمت شما که من خودم یکی از حامیان پروپاقرص برابری حقوق زن و مرد هستم البته بنا به دلایل خاص خودم که از حوصله اینجا خارجه ولی خیلی از این روشهائی که این عزیزان به کار میگیرند رو هم نمی پسندم . راستش فکر می کنم حرکاتشون بیشتر شبیه خاله زنک بازیه تا اعتراض واقعی !! حالا من آماده ام واسه یه حمله دیگه از طرف شما...

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

الف: مبارکت باشه. ! ایشالله توش سفره مکه بندازی !

ب: سلامت باشی حاج آقا مرسی!

ج: نه خدائیش خوب خریدی حاجی پول لازم نداشت عمرا" این قیمت نمیداد

ب: آقای جیم دستتون درد نکنه یه مستاجر بیارید واسه خونه

الف: پنج تومن کمتر نگیریا من خودم پارسال چارونیم داده بودم

ب: دیگه ریش و قیچی دست آقای جیم

 

فرداش:

دینگ دینگ !! دینگ دینگ!!

الو بفرمائید؟

ج: آقای ب کجائی بابا ؟! شمارت نمیگیره!

ب : من در خدمتم

ج: زود بیا بنگاه یه مشتری گیر آوردم آشناست دونفرن ! صبح میرن شب میان

ب: هر جور خودتون صلاح میدونین!

ج : بهش گفتم چار و نیم تمام . موافقی؟

ب: والله چی بگم؟ باشه هرجور خودتون صلاح میدونید

ج: آها حاجی هم میاد مابقی پولو هم وردار بیار که شنبه برید محضر

ب: رو چشم

 

دو ساعت بعد:

ج: ( رو به طرف ب) : خیلی آقای خوبیه من ایشونو میشناسم

الف: آقای ب من گفتم پنج تومن سه تومن هم کرایه !! عیب نداره بنده خدا کارمنده

ب: ...!!! مگه.. چارو نیم..

الف و ج ( با عجله ) : صلوات بفرست بنده خدا دستش تنگه!!!

ب: خیلی خب . الهم صل ...

د( مستاجر) آقا این سه تومن کرایه رو از ما نگیرین

الف( در حالی که به ب چشمک میزند!!) استغفرالله اینجوری حروم میشه!

ب: آقا باشه من اصلا" این سه تومن رو نمی گیرم ولی چون حاجی میگه حروم میشه پس بنویسید

د: بر جمال محمد صلوات

الهم صل علی...

ب: ( رو به آقای د) آقا شما هود بخرید من باهاتون حساب میکنم

الف: در گوش ب زمزمه کنان: بابا ۱۲ضربدر ۳ میشه ۳۶ پول هود هم ۳۰ تومنه بابا تو دیگه کی هستی

ب: آخه ما خودمونم مستاجری کشیدیم عیب نداره گناه داره!!

الف : من چیکار دارم میخوای اصلا" مفت بده!

...

...

ادامه در سال بعد اول تابستون

                   این داستان واقعی است!

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

خبرگزاري فرانسه روز دوشنبه از لندن گزارش داد،"نظير افضال" نماينده دادستاني در ناحيه غرب لندن در كنفرانسي مطبوعاتي اعلام كرد: "جنايت در فرودگاه‌هاي انگليس به طور بي‌سابقه رو به افزايش است، بطوري كه حراج زنان روسپي نيز به صورت علني در اين اماكن برگزار مي‌شود."
به گزارش ایرنا وي با اشاره به برگزاري حراج زنان روسپي در سالن فرودگاه "گاتويك" در جنوب لندن و همچنين فردوگاه‌هاي "هيثرو" و "ستانستيد" گفت: زنان روسپي كه اغلب از كشورهاي اروپاي شرقي به انگليس مي‌آيند به محض ورود به خاك اين كشور به حراج گذاشته مي‌شوند.

بر اساس آماري كه وزارت كشور انگليس پنج سال پيش منتشر كرد، بيش از ۱۴۰۰زن روسپي در اين كشور فعالند و به صورت برده با آنان رفتار مي‌شود.
+ نوشته شده در سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

کاری از نیک آهنگ کوثر به مناسبت تولد مانا نیستانی کاریکاتور در بند

+ نوشته شده در دوشنبه هشتم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

دوم خرداد و حسرت هاshamsfuture@gmail.com
دیروز دوم خرداد بود. راستش را بخواهی دلم برای دوم خرداد تنگ شده است. روزهای خوب خاتمی. روزهایی که می شد به تصویر مردی که تمام وجودش راستی و درستی بود نگاه کنی و دلت بخواهد بگوئی که دوستش داری. دلم برای آن شبی که مصاحبه خاتمی و کریستین امانپور پخش می شد و من احساس می کردم رئیس جمهور کشورم یک مرد متمدن و اهل خرد است، تنگ شده است. دلم برای روزهای امید و احترام تنگ شده است. هنوز چیزی در پس ذهن من است که دوستش می دارم، در پس ذهن من مردی با لباسی به رنگ شیر و تصویری به روشنی خنده و چشمانی پر از مهربانی زنده است که هر روز که می گذرد به روزهای زیستن در روزگار او بیشتر و بیشتر فخر می کنم. شاید بگویی مگر خاتمی چه کرد؟ پاسخ ات را به امروز واگذار می کنم، خاتمی تمام آن چیزی بود که امروز نیست، احترام، مهربانی، دوستی، آزادی، و حس خوب بودن...

منبع: روز آنلاین . ابراهیم نبوی

+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

در پی چاپ کاریکاتوری در روزنامه ایران که شائبه به مسخره گرفتن قوم ترک در آن می رفت ٬ عده ی بسیار زیادی از مردم تبریز دست به راهپیمائی زده که در مواقع زیادی کار به زد و خورد و درگیری کشید . تصاویری از این نا آرامیها را می بینید

shamsfuture@gmail.comshamsfuture@gmail.com

                      shamsfuture@gmail.com

shamsfuture@gmail.comshamsfuture@gmail.com

+ نوشته شده در سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت توسط اکبر شمس |

مسئولین فیلتر جمهوری اسلامی حتی به تصاویری که توسط خودیها در سایتهای خبری درج می شود هم رحم نمی کنند .مثال عکسی که از لباس جدید ملی مخصوص مهمانداران هواپیما در سایت بازتاب به تصویر کشیده شده نیز فیلتر شده !! .

shamsfuture2gmail.com

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1385ساعت توسط اکبر شمس |

مطالب قدیمی‌تر